سلام اميى وارم ازوبلاگ راضي باشي
چند ماه پيش مامان تو خيابون خجالت ميکشيدهمه بفهمن حاملس.سعی ميکرد طوری راه بره که شکمش معلوم نشه. صاف راه ميرفتو وفتی مينشست کيفش رو ميذاشت رو شکمش.دوست داشت وقتی يه نفر ميفهميدحاملس بهش بگن وای.........چقدر خوبی,اصلا ورم نداری,اصلا چاق نشدی,چقدرخوشگل شدی,مثل حامله های ديگه نيستی و ............. و فقط کافی بود يهنفر خلاف اين حرفها رو بزنه,اونوقت قيافه مامان ديدن داشت,عصبی ميشد ووقتی بابا رو ميديد با بدترين حالت ممکن براش تعريف ميکرد.بابای بيچاره هممجبور بود دقيقا همفکر مامان باشه و بعدش شروع کنه ازش تعريف کردن.....
يادمه يه بار يه نفر به مامان گفت چقدر دماغت بزرگ شده..........ماماناومد خونه گريه کرد و همش ميرفت جلوی آينه.شب که بابا اومد اولين سوالی کهکرد اين بود:من خيلی زشتم؟!......بابا شوکه شد......
ولی اين روزها مامان ديگه واقعا احساس زن بودن داره.احساس مادر بودن.....
ديگه براش مهم نيست وقتی وايميسته شکمش رو بده (جلو چون اينطوریراحتتره),وقتی ميشينه پاهاش رواز هم باز بذاره و اصراری نداشته باشه حتما بندازتشون رو همديگه, ازمانتوها و لباسهای گشادش خجالت نميکشه و اصراری نداره هنوز شلواربپوشه,وقتی ميره دکتر با خانم های ديگه در باره حاملگی صحبت ميکنه و خلاصهاينکه مامان داره يه مامان واقعی ميشه.........................
برچسب:
نویسنده: مجتبی صفی خانی