سلام اميى وارم ازوبلاگ راضي باشي
يه راست ميرم سر اصل مطلب..........
با همه تلاشیکه مامان کرد تا طبيعی به دنيا بيام به دليل پاره ای مشکلات پزشکی نشد وبا عمل سزارين به دنيا اومدم........لحطه به دنيا اومدم وصفنشدنيه......هم برای خودم هم برای مامان و بابا.......باورم نميشد به دنيآاومدن اينقدر شيرين باشه و ميتونم از الان بگم خوشحالم که اومدم و اينجارو دوست دارم.........
مامان برای عمل بيحسی موضعی شد تا لحظه ورود من رو به اين دنيا ببينه واز همه بهتر بابا هم اومد تا کنار مامان باشه............بابا قرار بود ازلحظه تولدم فيلمبردای کنه .......... مامان خيلی استرس داشت.تا حالا اتاقعمل نيومده بود و وقتی که آمپول بيحسی رو بهش زدن و پاهاش بيحس شدن يه حسعجِيبی داشت و هنوز باهام حرف ميزد .دکتر باهاش حرف ميزد و پرستارا باهاششوخی ميکردن ولی مامان تو يه دنيا ديگه ای بود.......دقيقا لحظه ای کهميخواستن منو بيرون بيارن بابا اومد کنار مامان ..........دستاشون تو دستهم بود و ميلرزيد......منم ميلرزيدم.....وقتی کيسه آب پاره شد و دست خانمدکتر خورد به بدنم مور مورم شد ...........ترسيدم ........ديگه آبی اطرافمنبود..........يه دفعه کشيده شدم بيرون..........
گريه کردم ...........با تمام وجود........با تمامتوان............مامان گريه ميکرد.........بابا هم گريه ميکرد.........ومامان برای اولين بار گريه بابا رو ديد.......و سه تايی با هم گريهکرديم........ديگه سه نفر بوديم........
بابا نتونست فيلم بگيره.......مامان رو بوسيد ........سرش روبوسيد.........دستشو بوسيد......و ازش تشکر کرد........بابا گريه ميکرد وبه مامان ميگفت مرسی..........
نور چشمام رو اذيت ميکرد.....نميتونستم درست ببينم........همه جا تاربود......ديگه جمع و مچاله نبودم.....ميتونستم دست و پام رو تو هوا تکونبدم..........خيلی حال ميداد......وقتی بند نافم رو بريدن هيچی احساسنکردم.....يه خانمی هم اومد خون بند نافم رو برد ..........سلولهایبنيادين!!!!!!!!
بردنم کنار صورت مامان صورتم چسبيد به صورتش .........گرماشو حسميکردم......اشکاش صورنم رو خيس کردن.......ميخواستم بهش بگم خيلی دوسشدارم ولی هر چه قدر دهنم رو باز ميکردم فقط صدای گريهميومد..........فهميدم که نميتونم که حرف بزنم.............
مامان بوسم کرد و منو بردن تا معاينه بشم.......مامان تند تتد از باباميپرسيد:همه جاشو ديدی؟سالمه؟دستاش؟پاهاش؟مطمئنی؟راستشو بگو؟بابا ميخنديدو ميگفت مطمئن باش........
وقتی داشتن منو از اتاق ميبردن بيرون مامان گفت :ببين دستبندشو زدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟يه وقت قاطی نشه؟؟؟؟؟
بابا خنديد......پرستارا هم همينطور...........
راستی تا دنيا اومدم يکی از پرستارا گفت:وای چقدر شبيه باباشه........
برچسب:
نویسنده: مجتبی صفی خانی