سلام اميى وارم ازوبلاگ راضي باشي
من 6 ماهه شدم و تقريبا 6 ماهه هيچی ننوشتم.........آخه اين دنيا حسابیسرگرمم کرده بود و مامان هم يه لحظه تنهام نميذاشت تا به کارای خصوصيمبرسم........راستی مامانا تا کی اينقدر مواظب آدم هستند؟؟؟؟؟؟؟
از مامان کلی حرف دارم براتون.زودتر از اينها ميخواستم بيام ولی وقتنشد که نشد,من با اين واژه خيلی زود آشنا شدم چون مامان همه چيز رو گردناين وقت لعنتی ميندازه....
خانواده سه نفری ما دقيقا وقتی من 12 روزم بود رفتيم سر خونهزندگيمون..........من تو هواپيما خيلی دختر خوبی بودم.کلی هم از بس کهکوچيک بودم جلب توجه کردم.......فکر کنم همه فکر کردن مامان چقدر شاده کهبا بچه چند روزه اومده مسافرت.............
من تا 2 ماه تا صبح بيدار بودم.......و قيافه مامان تو اين 2 ماه ديدنیبود........يه بار نزديک ساعت 6 صبح بود و من تو بغل مامان زل زده بودم توچشاش.........يه دفعه مامان شروع کرد به گريه کردن...........بهمگفت:خواهش ميکنم بخواب,خيلی خوابم مياد,تورو خدا بخواب...... و هق هق گريهميکرد..........دلم براش سوخت ولی خب خوابم نميومد........چيکارميکردم........بازم زل زدم تو چشاش.............
بابا خوابش خيلی عميقه.به مامان ميگفت تا وقتی بيدارم هر کاری باشهميکنم ولی بخوابم ديگه نميتونم بيدار شم,مامان هم مرام ميذاشت و ادای زنایروشنفکر رو در مياورد و ميگفت :تو بخواب عزيزم,صبح ميخوای بریسرکار.............
ولی اين روشنفکر بازيا زياد دووم نياورد و مامان در درونش احساس ميکردکه بابا احساس مسئوليت نداره و به جای اينکه مستقيم حرفشو بزنه شروع بهگير دادن کرد............البته من احساس ميکنم خيلی کاراش دست خودش نبود وبه خاطر تغييرات هورمونی و اينجور چيزا بود چون وقتی تنها بود از کارايیکه ميکرد پشيمون ميشد.............. بابا جون هم تحمل ميکرد و درکميکرد..............
مامان جون يعنی مامانِ بابا به مامان ميرسيد و نگران من بود,ايننگرانيها کم کم رفت رو مخ مامان و تبديل به دخالت شد........البته من بعضیجاها به مامان حق ميدم....مامان جون خيلی استرس داشت و از همه کارای مامانايراد ميگرفت......ای وای خونتون گرمه,سرده,لباسش کمه,زياده,بهش تند تندشير نده,شير بده,همش پستونک ميخوره و............خلاصه مامان اعتماد بهنفسش رو از دست داد و همه دق و دليش رو سر بابا خالی کرد بدون اينکه بگهچشه.......که مبادا شبيه زنهايی باشه که پيش شوهراشون از مامانشون بدميگن..
مامان به يه چيزه ديگه که هميشه حساسيت نسبت به اون براش مسخره بودحساس شد و اون اين بود که خانواده بابا همش ميگفتن من شبيه بابا و عمه هامهستم.....و مامان بزرگ هر کسی رو ميديد بلافاصله ازش ميپرسيد من شبيه کيمو کلی خوشحال ميشد وقتی جواب دلخواهش رو ميشنيد.........من دماغم و دستامو فرم هيکلم شبيه مامان بود (طبق گفته ديگران,من که اون موقع هر چقدر توآيينه نگاه ميکردم چيزی نميفهميدم) ولی مامان بدبين فکر ميکرد مامان جوننميخواد اين مساله رو قبول کنه و به مامان ميگفت اين دماغ کوچولوش به کیرفته؟و قيافه مامان باز هم ديدنی شد.........
ادامه دارد.......................
برچسب:
نویسنده: مجتبی صفی خانی